برگی از دفترچه یادداشت

خرید بک لینک

دفترچه یادداشت


امروز برای صبحانه نمیدونم چطور به ذهنم رسید مثل بچه ی ادم شکر رو تو شکر پاش بریزم و بذارم سر سفره و نمیدونم چطور از تو بوفه ی مامانم اون شکر پاش رو انتخاب کردم و نمیدونم چطور شد که با دقت هم سرش رو باز کردم اما از دستم افتاد و شکست.

اولش یکم نگاهش کردم ولی میدونستم تو خانوادمون مخصوصا اگر مسافری در راه داشته باشیم اینگونه شکستن ها رو صدقه محسوب میکنیم و میگیم خیر است ان شاالله و زیاد پی اش را نمیگیریم که چرا شکستیش ای نادان و... .

به خاطر همین با خیال اسوده و بعد از سرو صبحانه اومدم با حوصله تکه هاشو جمع کردم و خیلی هم عجیب و با دقت که مبادا مامانم حواسش نباشه بخواد سطل رو خالی کنه و دستش بریده بشه,در کیسه ای جداگانه جمعش کردم و انداختمش تو سطل .

گفتم عجیب چون معمولا اینقدر ها خوش فکر و عاقب اندیش نیستم.

همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اونجا که وقتی مامانم فهمید, دیدم یه لحظه به یه نقطه خیره شد و خیلی آروم گفت:"این شکر پاش فرانسوی خیلی خوبی بود که بابات از دبی گرفته بود.دیگه مثل اون نیست.حیف شد...".

دیگه از اینجا به بعد همه چیز خوب پیش نرفت.خب من اصلا روحمم خبر نداشت از این موضوع و خیلی ناراحت شدم.

پدر مادرا همیشه میگن دیگه هیچی مثل قدیمیش پیدا نمیشه.قدیم با ارزش بوده و کلا همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای داشته.

راست هم میگن.درسته که در حال حاضر نمونه های درجه یک این محصول زیاد پیدا میشه اما مگه اونارو هم از دبی خریدن؟

لابد دبی رفتن هم خیلی باکلاس بوده دیگه و لابد سوغاتیای پدرم برای مادرم خیلی هیجان داشته.

همین جمله ها کافی بود برای یک شکر پاش قدیمی که بفهمم چیکار کردم.

حالا فقط یه پلاستیک شیشه خورده تو سطل زباله نبود,بلکه یه پلاستیک خاطره ی مادرم بود که انداخته بودم دور.

سریع رفتم گوگل کردم برای شکر پاش فرانسوی ولی حتی یک نمونه ی مشابه هم پیدا نکردم.تنها کاری که تونستم انجام بدم چسبوندن تکه های بلور بهم بود تا تصویر ش رو داشته باشم و شاید روزی بتونم نمونه ی مشابهش رو پیدا کنم.

به بهانه ی درگذشت معشوقه ی شهریار...

ما را در سایت به بهانه ی درگذشت معشوقه ی شهریار دنبال می‌کنید

برچسب: برگی از دفترچه خاطراتم, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 12:27

صفحه بندی